دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

از شعرهایم / با دست هات که...

با دست هات که...

با دست هات
که حرف بزنی
شعر
شکل
می شوم
در بلندی انگشت هات
که اِ نتِهام تویی

آب و آینه را که باد . . .
حالِ دل...
حالا
در من
برهنه شو !
هذا المِصداق التَصدیق
الصّدیقتی
صَدَقَه
که اتاق
بی دست هات
معنا نمی شود

امروز
سطرهای خالی
فنجان های وارونه

کجایی
تا دوباره
دوست
درخت
باران . . .

و در آغاز کلمه بود
و کلمه نزد خدا بود
و کلمه خدا بود


و خدا زنی مثلِ تو
که مرا
به تو
وصل کرده ،
وصل می کند .

جمعه ۱ اکتبر ۲۰۱۰

از شعرهایم / عاشقانه


عاشقانه


با اين غروب كه كنارت نشسته و
شام مي خوريم
و مي خواهد
كه بخوابد
در خواب هايت
با تو،
حرف بزن

نگاه كن
تا راه هاي ميشي باز شوند و
برگردم
از « واهمه ها كه بي نام و
بي نشان »
از ذهن
از زمان


جوخه ها به خط نشوند باز
و مرزها
در هم نريزند


بارِ تلخ ترين گريه ها بر زبانم
مو هايم را سفيد كرده
بويِ آشويتس مي آيد


باش
باشنده اي
در باش گاه
باشد

با اين حال
حرف بزن
و نگاهم كن
تا برگردم
دامنه ها
شيب ها
و نشيب هايت را
قدم بزنم
با كفش اسپورتي كه پوشيده اي
تا پله هاي تو
تا تو
تا خدا
كه بر نوك پستان هايت
به خواب رفته ؛
به خواب بروم .



پنجشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

از شعرهایم / پیتزا



پیتزا

کنار تو
کنار دست های ممنوع اَت

جائی نمی روم از تو
همین جا
با پیش بند و کلاه
بخند !
ظرف ها را که بشویم
یخچال را
تا سوسیس پنیر و نمکدان
وچه و چه های دیگر را
که نمی دانم
از نمی دانم کجای قفسه ها
که بردارم

آتش بپوشانی اَم
در بال خنده هات

شام آماده است خانم!
چند بوسه پیتزا در بشقاب .

دوشنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۰

از شعرهایی که دوست می دارم / شعری از احمد فکر اندیش


گزارش
احمد فکراندیش


گزارش اولیه حاکی است
مرشد از دفترچه سقوط می کند در تالاب گاوخونی
تا گاوی شود در کوپه‌های مرطوب.
صدا ـ صدا از یک ظهر ازلی می آید
از انعکاس طبل نخواسته در جهان کاهلی زمزمه و آه
و خبرهای رسیده از نزول همخوابه‌ی لبخند در دهان دوشنبه می گوید.

کلیمی پیر با لیوانی شیر عرض مهمان‌سرا را می تابد
هوای آخر هفته تلفیقی از تابستان گرم پاییزی است
و من به شکل شهوت‌ناکی باردار شده‌ام.
ارضاء حیاتی درختان در آبی‌های تحریر و تصور
و نقاشی کنیزک رنجور بر ساق‌برگ‌های گیاه و گناه.

ساعتی دیگر مرد سه بار در را زد
جنایتی در پیش است جنایتی در پیش
و خبرنگار بر تیترهای کهنه عمود زهدان‌های اتاق است.
گزارش‌های دریافتی حاکی از ریزش بی امان دموکراسی نیست
و لبهات خاطره‌ی جنگ را نمی برند.
امروز یک هفته از میانه‌ی متن می گذرد
و مریم مادر، همیشه‌ی نوزاد است.

لطفن این ستون را خالی بنویس آقای سردبیر.

خرداد 89


پنجشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۰

از شعرهایم INTERNATIONAL PARIOLOGISM



پريود شده بود دريا
رفته بودم بوشهركنسرت برقصم با يونس پيغمبر
برنده ي جايزه نوبل در رشته ي پري اُلوژيِ هر دو
شأن نزول ندارد اشتباهأ به اين روزها
هرچند ترشحات شيرين فمينيستي اَش نزول مي كند از او
سلام گرگ بي طمع نبود برادر يونس !
پري اُلوژيست هاي هر دو جهان با
كوسه ها نيش زدند در سفره
غروب در تو
كه 4 +4 بار روز از زهدانت مي افتد و
حوله گرم كرده مادر
بر ميگرن دريا
همان طور كه مثلأ فيدِل
كه شاخه هاي گل از تخيلِ پر پشت اَش بر گور
گورباچف
كه خطا بر قلم صنع نرفت آغُا
پري اُلوژيست هاي هر دو جهان باهم
گريسته ام با آب
ماهيان مرده
نخل ها و آدميان را
با خاك
جز جزر و مد آه هيچ در كرانه نبود
آفرين بر اين بار هم كه مثل هر بار كم آورديم
حق با توست
كه تا گردن
و سنگ ها كه افتاده
مي افتد
هر غروب
از شانه هات
در كوچه .

سه‌شنبه ۲۰ آوریل ۲۰۱۰

از شعرهایی که دوست می دارم / شعری از گراناز موسوی

سقط *
گراناز موسوی


سقط و سقوط
جنین و دارالمجانین
دار دار شایعه و میان دایره جان های مجانی
به عقل جن هم نمی رسد
جنینی که در جان جهان جم می خورد
به جنگ خواهد رفت ...
پریا باز گریه کردند و پریروز شد

در بیرونی همین اندرون
سرزمینی لات به لواط تاریخ رفت وباجی های هژده چرخ
به امر و نهی علف
و من هنوز نمک به نمک لوطم

تنبوری در تنم
تنه می زند به تمامم:
- بخوان!
اما یک تنه به تیمم این خاک مشغولم
آن روز هم که از دنده ی چپ آدم
زن می شدم
تا هر روز آدم نشدم
من خودم را در تنم اعتراف کرده ام
این تیمم قضایم است و تا هنوز تمام نمی شود
از مصادیق عجم فی المجلس
هفت دوره ی دیگر از عده ام باقی ست و
صیغه ام به این باد ها باطل نخواهد شد

امشب این همه دل را که سرریز می کند
بنا دارم به خزر بزنم
از اختراع اندامم به زنای این ویرانه بروم که در محاصره ی دسته های زنجیری ست
چه هجوی در نشانه های خورشید است
پریا باز سینه می زنند

جنینی که در جان جهان جم می خورد:
جا به جا جمجمه
رگ به رگ مرگ
چرخ به چرخ سربازی که تا ابد به بازی جانش سرگرم خواهد بود و جانش در بازی دستش با چرخ داد خواهد زد و باز جان به جان جنگ و سر به سر سنگ و میدان به میدان دار و در به در گذر به گذر بنگ و نسلی منگ....
و این جلق تا ابد دست گرمی ندارد
پریا هنوز گشت می دهند و خاطرشان تخت است
که فصلی کلان در حافظه ی بی اجازه مان پاییز می شود
تاق و جفت
هق هق در آستینم به شب می کشد و می دانم
از شمشک تا همین شمشاد رو به رو
شمران در انتظار شعبده پیر می شود و
خوابی تلخ
جزایر معدوم مرا به لعنت آباد می برد:
صدای تیر آهن پشت تیر آهن
جهنم از دالان روبه رو به زیر هشت می رسد
تا منش را در تنش اعتراف کند
از مصادیق عجم بس که صیغه ی بادیم و فی المجلس
چند دوره ی دیگر از عده مان باقی ست
رای پوچمان از قحط سال تقویم نمی گذرد
تا از حلال این دستار به متعه ی دستبند دیگری برویم
و صدای تیر آهن پشت پیراهن
هنوز از دنده ی چپ آدم برف می بارد و
چند قرص دیگر از این جنون باقی ست
تمام دوا های این خسته خانه درد می کند و
حافظه ی قومی قاب ها بر عکس است
پشت چشم بندم
عزای جیحون و بخار رگ های گرگر م
هی از بخارا دق می کند
نه! من این جنین را به جنگ نمی فرستم
از زهدان به زاهدان این گربه ی تصادفی
که تاریخ در تدریج نفس هاش تاریک می شود
توبه نمی کنم
از مصدق تا ناصر خسرو کلاغ پر می روم
در سفر نامه ام می نویسم قیمت داروی سقط چه قدر ری کرده
می نویسم جام جم دروغ می گوید
تهران کابلی ست که هیچ اناری به بالینش نمی رود
و صدای تیر آهن پشت پیراهن
می نویسم همیشه آدم ها از دنده ی چپ شوک می شوند
چرا پریا از گریه نمی میرند
هنوز پریروز است...
1383

* برگرفته از سایت تاسیان
شماره پنجم فروردین 1389
http://www.tasiyan.ir/

شنبه ۳ آوریل ۲۰۱۰

از شعرهایم / خرگوش


خرگوش

باران
گیتار فلامینکو
و فکر کردن به تو . . .

تا که نت ها
بر لبانت معنا شوند و
جهان جان بگیرد
در تو
به خواب می روم

راستی
فردا که بیدار شوی
اگر
خرگوش کوچکی شده باشم
در گوشه ی اتاقت
و گیتار
هنوز
باران ببارد
تو ؟
چـ
چک
چک . . . کار می کنی
چکارم می کنی
هان ؟

جمعه ۵ مارس ۲۰۱۰

از شعرهایم / کنار تو یک دور اطلسی


کنار تو یک دور اطلسی

این بار
با گیلاس ها که ریخته اند در تاکسی
با پلّه های پل تا آب
ساعت اَت را تنظیم کن

قهوه که می آیی
کنار تو
یک دور اطلسی
برای بعدی که نیست
چند سطر دعا
تا فرداهای تو
و خودم
که بدون تو باتو

هفده و سی
کاج های نقره
کاج های شیراز هم
که حالا باید نقطه چین احساسات اَم بشوم؟
خواب می شوم
وقتی که دست و دوست اَت دارم را نه
نترس
مرده که نه
مردن می شوم
تا تو بتوانی
با خیال راحت
انتزاعِ من و شکلات ها را
ورق بزنی.

پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

از شعرهایم/ ابوالهول


ابوالهول

پیراهنم در اتوبوسِ واحدی که به لب های تو جان
جانِ برهنه ی بی جانِ جامانده در جنونِ جانبِ دریای کله پا
درکلمه التّو
کلاهِ کامل ِ مکالمه ای
کل کل
تسلیم قاعده
از سر
نه
پا
گفتم که در نرمه های نرم پسینی پرسه زن در سایه های کودن ،
در توی توفانی ی تو در توی هزارتوی برهنگی ی متکثر
اتوبوسِ لب پَرِ بوسه هات
در لیوانِ لادنی
که لبانم را
به لاله های لالِ لبالب
لبانم را
در اتوپیسم الَمپِ پستان هایت
بی ایده و لوژی
می پیچاند
از فراز گردنه
جامه ی بی جانِ او و من
فنجان پیری
که مرا و تبارم را
عالِمانِ خرم دینِ خمارِ چشم های تو
معلم
تعلم
معامله ای
کف دست
هرگز به سرزمین بی بارانِ دشتستان قدم مگذار
که تثلیث بی مثالِ مثلث
مونثی ست
ابوالهول
ایستاده
بر زبانه ی
دریا و
نخل و
باد .


دوشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

سه شعر از
کی وقت داری به هم برویم؟

1
کاموا

دلم برایت تنگ شده
برای تو
که اینجا کنارم نشسته ای
و می بافی
کاموا
فکر
کاموا
دلم تنگ می شود

کی وقت داری به هم برویم ؟

خواهش می کنم
اگر می شود بافتنی َت را کنار بگذار
می خواهم حرفی بباف اَم
حرفی ببافی اَم .


2
مجسمه


می خواهم مجسمه شوم
همین حالا
با فنجان چای در دست
و شاخه ی شعر برلبانم

ای کاش سنگ می شدم
تا تو بتوانی
بی شرم و قاعده
به من دست بزنی
گردگیری اَم کنی
و ببوسی .

3
پرتاب


انگار زمین از مدارش بیرون رفته
پرت شده اَم به جایی
که نمی دانم

شکل های شلوغ
حرف های نامفهوم
سلام های بیگانه

قرص ها که فایده ای ندارند
تو هم
که نمی بوسی اَم .