شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

نامه به منوچهر آتشی

واقعیتِ پارادوکسیکالِ باشنده ای بر باش گاه
جلال خسروی

سلام
استاد
حالت چطور است؟ امیدوارم خوب و خوش و سرِ حال باشی.
اگر از حال من بخواهی ملالی نیست جز دوری از تو که امیدوارم هر چه زودتر بر طرف بشود. من حالم خوب است کاملأ. غمگینی صدایم علت اش سرما خوردگی شاید باشد. خودت که بهنر می دانی این موقع سال هوا جور بدی ست. مگس ها هم می آیند. وز وز... می کنند و غم می پراکنند و صدا می گیرد و آواز ها هم خفه می شوند.

به ما نگفته بودی که آوازها چگونه غم انگیز می شوند. هیچ شاعر دیگری هم این را نگفته. یا من نشنیده ام و البته نخوانده. با این حال این اتفاقی ست که می افتد. مثل آبی که بر زمین می ریزد. اسب های عصیان ات آرامی می گیرند. توفان های ات فرو می نشیند. بهارت، پاییز و تابستانت زمستان می شود. رنگ های گرم و روشن ات مات می شوند و ... و ... و... آوازهای ات غم انگیز می شوند.
آوازهای خسته ی خَشدار.

کتاب ات را باز می کنم. گوش کن. می خواهم برایت شعر بخوانم. حالا تو فقط می توانی بشنوی. همین.
پس نیچه اَت را فراموش کن!
سیگارت را روشن کن و
جام اَت را بگیران و
شعرت را بشنو!

« .
.
.
دهقان دشت های تشنه!
دهقان تشنگی ها!
دهقان خشکسالی های جاویدان!
و آبسالی های ده سالی یکبار!
در نیمروز دیروز
بیل بلند تو
خورشید را به قافیه ی پیروزی
در شعر من نشاند
و دست پینه بسته ی تو امروز
با بافه های فربه ی گندم
منظومه ی بلند برکت خواند.»
[1]

خب حالا می توانی حرف بزنی. نه. اشتباه نکن. من نه یاحسینی هستم و نه فرشته ی بازجو. خیالت کاملأ راحت باشد. اونیفورم هم که نپوشیده ام. هیچ اشکالی ندارد. بالاخره تو هم مثل خیلی ها روزی روزگاری چپ بوده ای. نیما هم چپ بود و البته عالیه خانم بی تقصیر. دوره اش بوده. عبدوی جطی – مدل چینی یا روسی - باید می آمده که نیامد. – خوشبختانه اش را کار نداریم -
هر چند که طبق نقد جامعه شناسیک رفقای حزب، تو مائوییست بوده ای و از این رو اپورتونیست و رویزیونیست و دشمن طبقه ی کارگر، و این که به نظر تو مشتی دهاتیِ پاپتیِ عقب مانده ی فرهنگی باید رهبری حزب تراز نوین را عهده دار شوند و عدل و داد را مثل قنات های فراوان آب تقسیم کنند. کسانی مثل عبدوی بی سر و پا و شبانعلی کور و کچل اش.

«
.
.
.
عبدوی جط دوباره می آید
از تپه های ساکت گزدان
-بر سینه اش هنوز مدال عقیق زخم
در زیر ابر انبوه می آید
در سال آب،
در بیشه ی بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشیره بشوید
و عدل و داد را
-مثل قنات های فراوان آب
از تپه های بلند گزدان
بر پهنه ی بیابان جاری کند»
[2]

می دانی تفاوت تو با فروغ – از جنبه های غیر اخلاقی قضیه بگذریم ( من آنوقت ها که زنده بودی جرأت نمی کردم جلو تو از این حرفا بزنم، حالا که مرده ای جرأت پیدا کرده ام، اما یه چیز دیگه مانع میشه) –
بله داشتم می پرسیدم می دانی تفاوت تو با فروغ چه بوده؟
با همه سختی و پیچیدگی، واضح... مشخص و البته کاملأ مبرهن است.
تو دهاتی بودی، فروغ شهری.
تو منتظر عبدو بودی تا بیاید و بیل بلندش را بردارد و قنات های آب را تقسیم بندی کند. فروغ منتظر کسی که مثل هیچ کس نیست تا بیاید و سینمای فردین، مزه ی پپسی و شربت سیاه سرفه را تقسیم کند.
با این وجود تو در این مورد واقع گراتر از فروغ بوده ای. عبدو بالاخره مثل کسی هست، اما کسی که مثل هیچ کس نیست، حتا مثل خودش هم نیست. بگذریم که همه اِتان – یعنی همه اِمان - خوش خیال بوده اید.

میان نامه:
محمد جان
سلام
حالت چطور است؟ برایم بگو آن جا در دنیای سایه ها چه می کنی؟ از جلسه مَلسه چه خبر؟ آنجا آتامان اتان کیست؟ رفقاتان؟ رفیق الرفقاتان چه کسی ست؟ چه می گویید؟ نقشه هاتان، تئوری ها، تاکتیک ها و استراتژی اتان چیست؟
این جا همان طور که خودت شاهد بودی ولی زیر بار نمی رفتی، می گویند بساط ماتریالیسم دیالکـ... تیک... تیک مدت هاست تخته شده و درِ دکانش هم که بسته.
در میخانه ببستند خدا را مپسند
معذرت می خواهم که وقتت را گرفتم و زنده ات کردم. راستش سؤالی داشتم. از تو چه پنهان زنده که بودی می ترسیدم بپرسم. حالا هم نمی دانم بپرسم یا نپرسم؟
ولی خب چه کنم.
مرگ یک بار. شیون هم یک بار.
پس زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد
– محمد عزیزم هنوز فکر می کنی خون سیامک گندم رست؟
پایان میان نامه.

مرا می بخشی که تنهایت گذاشتم. باید بیابانی را می دیدم. خودت که می دانی او هم همین جاست. نزدیک های تو. فاصله ای ندارید با هم. بروید به هم سر بزنید. دست هم را بگیرید. به شهر بروید. دریا. کنار غروب کِنتی بگیرانید. بروید خیابان مدرس. خانه 63 . آقای شریف را ببینید. آقای ایرانی هم می آید. و ماشا...
من هم می آیم همراه با آقای محمدزادگان. قلیه ماهی می خوریم. دوباره شب شعر قاصد روزان ابری راه می اندازیم. شما به برازجان می آیید. آقای عسکری هم از کازرون تشریف فرما می شوند. ایرج و فرج هم هستند. شعر می خوانیم و خلاصه خوش می گذرد.
و مهم تر این که انجمن اهل قلم هم با من صلح می کند. ( حمید مؤذنی! این قدر مدارا نکن! که بسی سود نکرد آن که یوسف به مبلغ یکصد هزار تومانِ تمام زر ناسره – مثلأ سکه، اسکناس، چک پول، وچیزای دیگه ای تو همین مایه ها– بفروخته بود.)

اما وصف گل سوری با شعرها و مقدمه ای که بر آن نوشتی، چه جنجالی برانگیخت. عربده های سیّد و فرمان کتابسوزی او چیزی نیست که از یاد ها برود.
نقد ایدئولوژی نه تنها در مقدمه بلکه مهم تر از آن در شعرهایت رخ داده است. به طور مشخص در شعر دیدار ساحلی 1 ، آنجا که گفته ای:

«
...
انسان کنار دریا شکل الهه ای است
- عریان و خیس و تاریک –
که روی تخته سنگ سیاهی دوزانو نشسته
و آب های دور جهان را می پاید
بی آن که انتظار آمدن هیچ کس
گیسوی خیس و شفافش را
به اهتزاز درآرد.
[3]

هیچ کس.
نه جمهور ...
نه کاپیتال...
نه عبدو...
نه خون سیامک...
نه کسی که مثل هیچ کس نیست.
تنها تنهاییِ شگفتِ اَبَر انسانی ی تو...
واقعیتِ پارادوکسیکالِ باشنده ای بر باش گاه.

مع التحریر:
بعد از داستان صدا و سیما، زنگ زدم بهت تبریک بگم. گوشی را برداشتی...
حالی و احوالی....
مِن و مِن کردم.
شرمِ حضور نذاشت.
-به امید دیدار
شب خوش -

آبان 1388

[1] - همان / صفحه 199
[2] - همان / 242
[3] - همان جا / 438

0 نظرات:

ارسال يک نظر